محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
664
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« و گفتند چه باك » « مرده شما نكو باشد » « و زنده شما سالار ما باشد » « و همه شما سالاران باشيد » و چون عمرو بن تبان اسعد ابى كرب به يمن رسيد خواب از او برفت و به بىخوابى دچار شد و چون به محنت افتاد از طبيبان و كاهنان و عارفان علاج خويش مىپرسيد و مىگفت : « خواب از من برفته و از بىخوابى سخت به رنجم . » و يكى از آنها گفت : « به خدا هر كه چون تو برادر يا خويشاوند را به ستم بكشد خواب از او برود و خدا بىخوابى را بر او چيره كند . » و چون اين سخن بشنيد به كشتن همه اشراف حمير و قبايل يمن كه وى را به كشتن برادر خوانده بودند دست يازيد و چون به ذى رعين رسيد و خواست او را بكشد گفت : « مرا زينهارى پيش تو هست . » گفت : « زينهار تو چيست ؟ » گفت : « مكتوبى را كه به تو سپردم و پيش تو نهادم بيار . » مكتوب را بياورد و مضمون آن را بخواند و ذو رعين گفت : « ترا از كشتن برادر منع كردم و فرمان من نبردى و چون اصرار كردى اين مكتوب پيش تو نهادم كه حجت و عذر من باشد كه بيم داشتم اگر برادر را بكشى همين بليه به تو رسيد كه رسيد و چون آهنگ كشتن آن كسانى كنى كه كشتن برادر از تو خواستهاند اين مكتوب مايهء نجات من باشد . » و عمرو بن تبان اسعد او را رها كرد و از همه اشراف حمير او را نكشت كه ديد وى نيكخواهى كرده اما نيكخواهى او را نپذيرفته است . و عمرو هنگامى كه اشراف حمير و اهل يمن را مىكشت شعرى بدين مضمون گفت :